جلسه چهارشنبه 95/10/22
از امام صادق علیه السلام سوال کردند. آقا چرا یوسف در آن لغزشگاه خیلی بزرگ نلغزید؟ گفت برای اینکه از اول یک بار هم در صورت او نگاه نکرده بود. قدم اولش را نرفته بود. اگر خدایی نکرده آدم قدم را برود... ببینید تا من قدم گناه را برمی دارم، سایه شیطان می افتد روی سرم

اَعوذُ بالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم. بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمین وَ لا حَولَ وَ لا قُوَهَ إلّا بالله العَلیِّ العَظیم وَ الصَّلاه وَ السَّلامَ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبیِّنا خاتَمِ الأنبیاءِ وَ المُرسَلین أبِی القاسِمِ مُحمَّد (اللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمَّد وَ آلِ مُحمَّد و عَجِّل فَرَجَهُم) وَ عَلی آلِهِ الطَّیِبینَ الطّاهِرینَ المَعصومین سِیَّما بَقیهِ اللهِ فِی العالَمین أرواحُنا وَ أرواحُ العالَمینَ لِتُرابِ المَقدَمِهِ الفِداه وَ لَعنَهُ اللهُ عَلی أعدائِهِم أجمَعین من الآن إلی قیام یَومِ الدّین

ببینید وجود آدمیزاد به یک تعبیر سه طبقه است. آدمیزاد. قبلا هم عرض کردم. وجودش سه طبقه است. یک طبقه عملش است. یک طبقه صفاتش را حساب می کنیم. به این حساب یک طبقه صفاتش است که اگر بخواهیم حساب طبقه بکنیم، طبقه بالای عمل آدمی صفات آدم است. آدم معمولا بر اساس صفاتش عمل می کند. آدم معمولا بر اساس صفاتش عمل می کند. و یک طبقه بالاتر و آن اعتقاد آدم است. اینها با هم پیوستگی خیلی جدی دارند. عمل با صفات آدمی. صفات آدمی با اعتقادات آدمی. اعتقادات آدمی با صفات آدمی و صفات آدمی با عمل آدمی. اما ساختمان آدم یک ساختمانی است که می تواند به هم بریزد. حتی می تواند عالم را به هم بریزد. خودش هم می تواند به هم بریزد. بنابراین اگر من یک صفت بدی در خودم احساس می کنم، می توانم با این صفت بد بجنگم. ساختمانش را تخریب کنم. تبدیل به یک صفت خوب بکنم. حالا کسی، معمولا کسی در این فکرها نیست. یعنی اگر من یک صفت بدی دارم با صفت بد خودم می سازم. مردم را با صفت بد خودم آتش می زنم. اما خودم با آن صفت بد می سازم. اما بعد که پرده برداشته شد و رفتیم، شما این صفت را یک گرگ خواهی دید. یک گرگ. من یک جور غضب می کنم و خشم می گیرم و با دیگران برخورد بد می کنم. این یک صفتی است مثل گرگ. و بعد من باید با این گرگ زندگی کنم. کی؟ از چه زمانی؟ از لبه مرگ. آدم با صفت بد خودش زندگی می کند. یعنی با یک گرگ همنشین می شود. تا قیامت. باز مگر اینکه مومن باشد و با ایمان از دنیا رفته باشد و در برزخ، دقت کنید؛ برای اصلاح او فکری کرده باشند. یک اولیائی در برزخ اند. برزخ پادشاهی دارد. پادشاه برزخ امیرالمومنین. چون این با ایمان از دنیا رفته، پادشاه برزخ یک فکری برای او کرده باشد و در طول یک برزخ یک میلیارد سال، یک میلیون سال، بستگی داردها؛ تا این چه زمانی اصلاح شود. بعد اگر امکان اصلاحش بود، آنجا اصلاح شود. اگر نبود، برود و با... بفرمایید؟ با آتش جهنم اصلاح شود. این هم به دلیل اینکه با ایمان از دنیا رفته. اگر آن صفات بد یک کمی قوت بگیرد، ایمان را هم از آدم می گیرد. اگر صفات بد قوت بگیرد، ایمان را هم از آدم می گیرد. حالا. باز این را هم عرض کردم. تمام دستورات شرعی برای اصلاح من است. اصلاح جامعه. حالا فعلا نمی خواهیم آن را عرض کنیم. مثلا اگر شما امر به جهاد دارید، برای اصلاح جامعه بشری است. جهاد برای اصلاح جامعه است. و مثلا اگر دستور خمس و زکات داری، دستور انفاق داری، برای اصلاح نقاط ضعفی که در جامعه وجود دارد، مثلا فقر وجود دارد، مثلا مشکلات مالی وجود دارد، با این دستورات خواسته اند گوشه هایی از آن مشکلات جامعه را برطرف کنند. اما حالا نمی خواهیم این را بگوییم. شما هرکاری هم برای اصلاح جامعه می کنی، در عین حال آن دارد خودت را اصلاح می کند. بحث امر به معروف را هفته پیش عرض کردم. اگر امر به معروف هیچ اثری هم در جامعه نگذارد، خود من را اصلاح می کند. یک وقت ها با این دوستان امر به معروف بحث می کردیم. عرض کردم این خودش یک سیر و سلوک است. اگر کسی امر به معروف و نهی از منکر را به گردن بگیرد و سختی هایش را تحمل کند، در واقع دارد یک ریاضت می کشد برای اصلاح خودش. حالا مردم درست شدند یا نشدند. خودش اصلاح می شود. و خیلی هم جدی اصلاح می شود. یعنی از آن ریاضت هایی است که خیلی جدی و خیلی زود آدم را اصلاح می کند. خب؟ اعمال شرعی، دستورات عبادی، دستورات دینی، همه برای اصلاح آدمی است. ببینید دستور یعنی چه؟ می گویند آقا اول وقت بلند شو نماز بخوان. یک دستور دیگر. ماه رمضان که رسید روزه بگیر. یک دستور عملی به شما می دهند. میگویند مواظب چشمت باش. وقتی در کوچه و بازار راه می روی، مواظب چشمت باش. چشمت آزاد عمل نکند. خب؟ مثال. زبانت آزاد عمل نکند. همه اش دستورات عملی است. این دستورات عملی مرحله اول اصلاح آدمی است. اگر آدم توانست این دستورات که برای اصلاح آدمی است به طور دقیق عمل کند، این اصلاح بالا می رود. به طبقه دوم نفوذ می کند. اعمالی که آدم درست انجام می دهد. عرض می کنم بالا می رود. می رود به صفات آدمی. من حسودی دارم. خب حسود دلش می خواهد آن طرفی که نسبت به او حسادت می ورزد را نابود کند.  ببینید اگر می خواست که او عالم است، من هم عالم شوم، از او هم بالاتر بروم. عیب ندارد. اگر او ثروتمند است. من می خواستم ثروتمند شوم و بالاتر از او هم بروم. عیب ندارد. این که عیب ندارد. من می خواهم او نباشد. من می خواهم اصلا او نابود شود. خب. این صفت، خیلی صفت بدی است. من دارم با این می جنگم. مثلا به جای اینکه من دلم می خواهد او را نابود کنم، تعریفش را می کنم. گاهی دوستانم مراجعه کردند. عرض کردم اگر گاهی همچین حالتی احساس می کنید، شما آن شخص را دعا کنید. من نمی توانم ثروت او را ببینم، دعا می کنم ثروتمندتر شود. من نمی توانم ببینم او موفقیت علمی پیدا کرده و مثلا در دانشگاه چه شده و در کلاس شاگرد اول شده. من هی او را دعا می کنم که بیشتر شود. دارم با آن بده می جنگم. پس ببینید اعمال خوب مستقیما روی صفات آدم اثر می گذارد. فقط باز اگر یادتان باشد مکرر و مکرر عرض کردم آدم باید این را پی بگیرد. یک روزه نیست. ببینید یک صفت در من. وقتی من متولد شدم، من صفتی نداشتم. نه حسود بودم. نه بخیل بودم. نه حتی خیرخواه بودم. هیچی. نه خوب و نه بد. فقط حالا ممکن است من نسبت به بعضی صفات استعداد بیشتری داشته باشم. استعداد یک صفاتی را کمتر داشته باشم. مثلا بفرمایید از طریق ژنتیک. حالا هرچه. اما من با صفت بد متولد نمی شوم. با صفت خوب متولد نمی شوم. حتی بروید آنهایی که تولدشان نادرست بوده. حتی. حتی. آنها هم باز بفرمایید با یک بدی در استعداد متولد می شود. نه اینکه بالفعل چیزی داشته باشد. آن بالفعل را خودش به دست می آورد. مثلا استعدادهای خوبش کمتر است و استعدادهای بدش بیشتر است. همینجور. اگر کسی مطلقا استعداد بد دارد، این تکلیف ندارد. معلوم است؟ مثل این که چطور دیوار تکلیف ندارد. چون این فقط استعداد ایستادن دارد. هیچ استعداد دیگری ندارد. انسان هم اگر با استعداد مطلق بدی متولد شود... ما می گوییم حتی اگر تولدش ناپاک باشد، این هم با استعداد مطلق بدی متولد نمی شود. این هم امکان دارد. یادم است یک وقتی در محضر علامه طباطبایی نشسته بودیم. مشهد مشرف می شدیم. ایشان در نماز جماعت شرکت می کرد. ما هم در همان نماز جماعت شرکت می کردیم. بعد از نماز هم می رفتیم یک دقیقه خدمت ایشان می نشستیم. می خواست یک ده دقیقه بیست دقیقه هجوم جمعیت به زیارت حضرت رضا (علیه السلام) سبک تر شود. ایشان بعد به زیارت می رفت. به نظرم شاید آنجا فرموده باشند. فرمودند که می گویند یک نفری که حلال نبود، در رکاب امیرالمومنین (علیه السلام)  شهید شده بود. گفتم همین یک دانه برای اینکه [معلوم شود] تکلیف باقی است و راه مطلقا بسته نیست، کافی است. حتی آدمی که آنجوری است، راه مطلقا بسته نیست و هنوز تکلیف برایش باقی هست. همین یک دانه کافی است. نشان می دهد که بله نمونه داشته. حالا ممکن است نمونه بدش بیشتر باشد. چون استعداد بدی در او بیشتر بوده. اگر جنگ می کرد و با بدی های خودش می جنگید درجه اش خیلی بالاتر بود. چون برای اصلاح خودش زحمت بیشتری کشیده بود. حالا. پس اصلاح عمل آدمی اولین قدم برای اصلاح آدمی است. اصلاح عمل اولین قدم است برای اصلاح آدمی. شما با اصلاح عمل، اصلاح کامل نمی شوی. ولو اصلاح عمل خیلی مهم است. آدم می کوشد یک نماز درست بخواند. چشمش درست باشد. گوشش درست باشد. زبانش درست باشد. این می شود اصلاح عمل دیگر. چشمش. گوشش. زبانش. بعد این کارهایی که انسان در راه اصلاح خودش می کند، سرانجامش، عرض کردیم یک روزه نه؛ سرانجامش می رسد به اصلاح، اصلاح اخلاق. اصلاح اخلاق یک قدم بسیار بزرگ در راه اصلاح آدمی است. ائمه یک فرمایش خیلی سختی فرمودند. خیلی سخت است. فرمودند شما به شکل آدمیزاد به برزخ بیایید، از این دنیا رفتی، به شکل آدمیزاد بیا، ما آنجا می آییم به دادت می رسیم. اگر من به شکل آدمی نرفتم چه؟ شما اصلا امامت را زیارت نخواهی کرد. خب. اولین راه و قدم برای اصلاح آدمی، اصلاح اعمالش است. آدم هم هرچه زودتر برای اصلاح عمل شروع کند، موفق تر خواهد بود و زودتر به مقصد می رسد. چرا؟ چون مثلا من در گذشته چشمم آزاد بوده. هرجایی را نگاه می کردم. این عمل بد هزار بار تکرار شده بود، تبدیل شده بود به یک صفت. خب. من پنج سال دارم یک صفت بد را تحصیل می کنم. ده سال. بیست سال. دیشب یک آقایی به من تلفن کرده بود. من پرسیدم چند سالت است؟ حالا یک لفظ هایی گفت که خیلی دقیق نبود. بعد معلوم شد سی سالش بود. گفتم خب. الحمدلله. خیلی دیر نشده. ببینید من سی سالم است. یعنی باید پانزده سال گذشته را اصلاح کنم. پانزده سال آزاد بودم. و نتیجه پانزده سال آزادی یک صفاتی در من به بار آورده بود. هر عملی که شما انجام می دهی، در راستای یک صفت است. این عملی که انجام می دهی، آن صفت را... روز اول باشد، بذرش را کاشت. روز دوم بود، یک ذره آب داد. روز سوم بود، همینطور. بعد این یک درخت تناور شده. خب هرچه بیشتر من این بدی یا آن خوبی را تکرار کرده باشم، آن درخت تناورتر است. مستحکم تر است. خب من می خواهم یک درختی که پانزده سال آب دادیم و کوشیدیم که رشد کند، من می خواهم آن را از ریشه دربیاورم. یک مقداری سخت می شود. اما در هرصورت. ببینید چه عرض کردم. تا آدم زنده است می شود. تا آدم زنده است می شود. مگر اینکه نخواهد. آدم شانزده سالش هم باشد نخواهد، نمی شود. هفتاد سالش هم باشد بخواهد، می شود. یک داستانی از گذشته هست که چندین بار هم عرض کرده بودم. در تاریخ اسلام یک استاد اخلاق بوده به نام مسکویه رازی. مسکویه رازی می خواهیم بگوییم تقریبا اولین کسی است که فلسفه اخلاق نوشته است. کتاب اخلاق مسکویه. حالا اسمش را یادم رفته. این کتاب درسی بوده. در احوالات مرحوم علامه طباطبایی خواندم که ایشان فرمودند ما این کتاب را نزد استاد خواندیم. کتاب اخلاق. عرض کردم مثلا یک کتاب فلسفه اخلاق. در هرصورت. این را از ایشان نقل کرده بودند که ایشان فرموده بودند من دیر بیدار شدم. این را یک نفر استاد اخلاق دارد می گویدها. من دیر بیدار شدم. اما مجاهدت عظیم کردم تا توفیق یافتم برای حل مشکلات اخلاقی. آقا چند سالش بوده؟ فیلسوف. عالم. خیلی فرد بزرگی است. یعنی در عصر خودش جزء افراد درجه اول است. من سر پنجاه سالگی متوجه شدم که آقا من تا حالا داشتم اشتباه می رفتم. من داشتم کسب صفات بد می کردم. با اعمال بد. با اعمال بی حساب داشتم یک صفات بد کسب می کردم. مجاهدت عظیم کردم. می شود. بستگی به همت آدم دارد. در هرصورت. پس ما با اعمال صالح می کوشیم برای ایجاد صفات خوب. اگر شما صفات خوب کسب کردی، انسان شده ای. چه فرمودند؟ فرمودند اگر انسان باشید و به آن عالم بیایید، ما را می بینید. ما به دادتان می رسیم. حالا شاید. یک چیزی را می گویند. می گویند آقا، حرف های دو هفته گذشته، حرف های دو هفته گذشته؛ اگر یادتان باشد آنجا فرمودند به ولایت الهی نمی رسید، بدون ورع. اگر آزاد زندگی کنی، هرگز به آن ولایت نخواهی رسید. ولایت الهی یعنی چه؟ حالا ما دوستی معنا کنیم. دوستی. شما خدا را دوست بداری. اگر شما خدا را دوست بداری، در شمار دوستان می روی. با دوستان یک رفتار دیگری می شود. باز در یک روایت که متعدد هی خواندیم فرمودند که به ولایت ما نمی رسی. حالا این را فعلا دوستی معنا می کنیم. امکان ندارد شما امام حسین (علیه السلام)  را دوست داشته باشید، وقتی العیاذ بالله خدایی نکرده، شما را عرض نمی کنیم؛ آلوده باشید. آدم آلوده نمی تواند دوست داشته باشد. نمی تواند. حالا اگر آن معنای دیگر ولایت را بگیریم، بگوییم که بدون مواظبت کامل از خودت شما به ولایت الهی نمی رسی. یعنی او برای تو سرپرستی نخواهد کرد. ولی یعنی سرپرست دیگر. ما می گوییم ولی. [در آیه 55 سوره مائده می فرماید:] إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ. یعنی سرپرست. کسی که بالا سر شما ایستاده و امور شما را او اداره می کند. تربیت شما را او عهده دار است. مثل ولی شما. دست شما را می گیرد و می کوشد یک مدرسه خوب برای شما گیر بیاورد. کار ولی این است که می کوشد برای آن کسی که تحت سرپرستی اوست، بهترین انتخاب ها را بکند. این نمی شود. اگر خودت اصلا هیچ چیز را مراعات نمی کنی، کسی برای شما دل نمی سوزاند. این خیلی مهم بودها. اگر دل شما برای خودت نمی سوزد، دل هیچ کسی برای شما نمی سوزد. همین تازگی یک مخدره ای نامه نوشته بود. گفته بود من اوایل معتقد بودم. اعتقاداتم درست بود. اما در طول زمان، ذره ذره ذره اینها رفت. دیگر نه نماز می خواندم. نه روزه می گرفتم. حتی مسخره می کردم. خیلی بد است. این محرم گذشته روز تاسوعا و عاشورا یکهو یک انقلابی در من اتفاق افتاد. این نمی شود. اگر بشود یک دلیل معجزه آسا دارد. این معجزه است. به طور طبیعی اگر دل شما برای خودت نسوزد، دل کسی برای شما نمی سوزد. من دلم برای خودم نمی سوزد یعنی دستم را در هر آتشی می کنم. هر گناه یک آتش است دیگر. من دستم را در هر آتشی می کنم. خب شما می سوزی. خودت داری می کنی. آن وقتی آدم یک دلسوز دارد که خودش مواظب خودش باشد. شما قدم اولش را بیا. قدم های بعد را ما کمکت می کنیم. یک جاهایی که نمی توانی... یک وقت یک گناهانی پیش می آید که خیلی بد و خطرناک است. در داستان حضرت یوسف این را مکرر عرض کردم. از امام سوال کردم. حالا این را یادم رفته. احتمالا از امام صادق علیه السلام سوال کردند. آقا چرا یوسف در آن لغزشگاه خیلی بزرگ نلغزید؟ گفت برای اینکه از اول یک بار هم در صورت او نگاه نکرده بود. قدم اولش را نرفته بود. اگر خدایی نکرده آدم قدم را برود... ببینید تا من قدم گناه را برمی دارم، سایه شیطان می افتد روی سرم. هرچه بیشتر قدم بردارم، سایه قوی تر می شود. یک وقت به یک جایی می رسد که می گویم من نمی توانم نکنم. اینهایی که به یک گناهی معتاد می شوند. یا هر اعتیاد دیگر. نمی تواند نکند. اینکه نمی تواند نکند، خب نمی شود. انسان اختیاردار خودش است. صاحب اراده است. نمی توانم نکنم، برای این است که ولایت شیطان بر سرش قوت یافته. با گناه آدم می رود تحت ولایت شیطان. هرچه بیشتر انجام دهد، بیشتر. آن وقت از این طرف با اطاعت و کار درست می رود تحت ولایت مثلا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، یا بفرمایید خدا. فرقی نمی کند. آنها کمکش می کنند. در آن راه شیطان کمکش می کند. در این راه خدا و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کمکش می کنند. کسی که در راه اطاعت آمده. خواستیم این را عرض کنیم که آقا من برای اینکه اعمالم درست شود، یعنی نمازی که شما می خوانی، باید نمازت درست باشد تا اثر کند. چه عرض کردیم؟ به نظرم فقط یک بار عرض کردم. کار اعمال صالح این است که آدم را درست می کند. عمل درست آدم را درست می کند. شد؟ برای اینکه عمل شما درست شود چه لازم است؟ می گوید من به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم آقا به من یک وصیت، یک سفارش بفرمایید. فرمود که أُوصِيكَ بِتَقْوَى‏ اَللَّهِ وَ اَلْوَرَعِ‏ وَ اَلاِجْتِهَادِ من تو را به تقوا وصیت می کنم. و ورع. ورع را چه عرض کردیم؟ معنایش چه بود؟ عرض کردیم پرهیز. پرهیز از گناه. اجتهاد یعنی چه؟ یعنی کوشش در عمل. مثلا سعی کن نمازت را اول وقت بخوانی. این یک اجتهاد است. آقا سعی کن نمازت را به جماعت بخوانی. یک مقدار هم زحمت دارد دیگر. آدم باید از یک چیزهایی بگذرد تا بتواند به مسجد برود و به نماز جماعت برسد. خب این هم یک اجتهاد است. من این را هم سفارش می کنم. بکوش. در راه کارهای خوب بکوش. بعد این را بدان. وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ اِجْتِهَادٌ لاَ وَرَعَ فِيهِ‏. شما هرچه زحمت می کشی، اگر مواظب نباشی، خراب می شود. مثل آن داستان که می گویند نه من شیر می داد. بعد پایش را بلند می کرد و تو ظرف شیر می گذاشت. باید بریزند دور. این می شود. وَ اِعْلَمْ. چندتا از اینجور حدیث داریم؟ شاید با کم و زیاد صدتا حدیث اینجوری داریم که وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ اِجْتِهَادٌ لاَ وَرَعَ فِيهِ. زحمت هایی که شما می کشی... خیلی از ماها اینجوری هستیم. خیلی ها. مثلا شبانه روز دارد کار می کند اما مواظبت نمی کند. مثل اینکه مثلا فرض کنید بنده دیشب تا صبح بیدار بودم مثلا نماز خواندم. مثلا. شب ماه رمضان بوده و تا صبح به جلسات احیا رفته ام. فقط رفتم سحری خوردم و بعد خوابیدم. بعد هم صبح سر کار به رفیقم می گویم دیشب خیلی خوش گذشت. تفضیل می دهم که آقا... خب شما با این کار خرابش می کنی. من تعریف می کنم. مثلا دیشب رفته بودم در خانه فلانی. این بیچاره مثلا اینجوری است. مثلا خودش و خانواده اش اینجور اند و من این مقدار پول توانستم ببرم و این مقدار ... آخر چکار داری بگویی؟ خراب می شود. یا خدایی نکرده خدمتی کردم و یک چیزی به آن طرف گفتم. که به آن منت می گویند. هرچه ساخته بودی، خراب شد. می گویند این را مواظبت کن. وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ آن زحمت هایی که می کشی، دیگر سودی ندارد. آقا سودش چه بود؟ سودش این بود که من را اصلاح می کرد. من باید یک ساختمان سه طبقه بسازم. این ساختمان سه طبقه می تواند تا فوق عرش برود. ببینید می تواند تا بالاتر از عرش برود. گفته بودند آقای آسید علی آقای گلپایگانی که خیلی خاطرم نیست از ائمه جماعت کجا بود. نام محله شان چه بود. ایشان پسر آقای آسید جمال گلپایگانی بود. آقای آسید جمال گلپایگانی جزء مراجع اخلاقی بود. همه شان اخلاقی اندها. اما بعضی ها بیشتر اند. ایشان اهل کشف بود. خیلی زحمت ها کشیده بود. زحمت ها کشیده بود. مرد بسیار بزرگی بود. آقای آسید جمال گلپایگانی. یک کتابی هم در شرح احوال ایشان هست. جزء قبرهایی که ایرانی ها در وادی السلام به زیارت آن می روند یکی قبر آقای قاضی است که بلدند. هزارتا قبر دیگر هم هست ها. بلد نیستند. یکی هم قبر آقای آسید جمال است. این آخرین باری که ما توفیق یافتیم سر قبر آقای آسید علی آقای قاضی رفتیم، دیر شده بود و دم غروب بود، نشد. یک مقداری قبر ایشان دور بود. خب ایشان اگر می خواستند در حرم و اطراف حرم دفن می کردند. فرمودند من خواب دیدم که از همه قبرهایی که در وادی السلام است یک ریسمانی از نور به سمت قبر امیرالمومنین (علیه السلام) است. همه زیر سایه امیرالمومنین (علیه السلام) اند. من را به وادی السلام ببرید. حالا وادی السلام مزار شده. یعنی حالا به زیارت می روند. اگر در آن حجره های حرم دفن می شد هیچ کس نمی رفت زیارت. ما رفتیم خیلی زحمت کشیدیم و آقا آخوند ملافتحعلی را گیر آوردیم. حالا صدتا عالم بزرگ، آدم های خیلی بزرگ آنجا مدفون اند. کاری نداریم. چه بود؟ وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ اِجْتِهَادٌ لاَ وَرَعَ فِيهِ. عرض کردم اینها برای اصلاح آدمی است. همه دستورات برای اصلاح من است. من باید یک نماز که می خوانم، فرق کنم. من که فرق نمی کنم. چرا فرق نمی کنم؟ گفتم. وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ اِجْتِهَادٌ لاَ وَرَعَ فِيهِ. اگر آن مواظبت ها، دقیق اجرا شود، نمازی که می خوانی، پرواز می کنی. باور کن پرواز می کنی. باور کن. ما این را از حاج آقای حق شناس یاد گرفته بودیم. ایشان مکرر می فرمودند که مثلا اینجا نماز بالا رفت. بالا نرفت. ایشان یک حسینیه داشتند که بالای طبقه دوم خانه شان بود. خانه شان یک طبقه بود. یک حسینیه ساخته بودند که وقتی ایشان از این محلات رفته بود و راهش دور بود و پایش هم دیگر از کار افتاده بود و این حرف ها در آن حسینیه نماز می خواندند. تا وقتی می توانستند. وقتی نمی توانستند هم مردم نماز خودشان را می خواندند و حاج اقا هم نماز خودش را می خواند و بعد برای آنها صحبت می کرد. آن وقت یک کسی برای کف حسینیه موکت داده بود. فرموده بودند که من باید دو رکعت نماز روی این بخوانم. نمی شود. این را بکنید و ببرید. بدهید دست صاحبش. بعد گفتند نه. به صاحبش بگویید بیاید. آمد و حاج آقا یک نیم ساعتی با او صحبت کرد و به نظرم مثلا مساله اش مشکل داشت. مشکل مساله شان برطرف شد. گفتند حالا عیب ندارد باشد. مثلا فرض کن گفتند شما باید فلان مقدار خمس بپردازی و باید چکار بکنی و برو بده و اینجا درست می شود. آقا این مشکلات مال؟ مال لاَ وَرَعَ فِيهِ. اگر شما مواظبت کرده بودی، دقیق، می توانستی بفهمی که اینجا نمازه، خوب نمازی نبود. وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ اِجْتِهَادٌ لاَ وَرَعَ فِيهِ. روایت بعدی از حضرت باقر علیه السلام است. ایشان فرموده بودند أعینونا بِالوَرَع. به ما کمک کنید. ما می خواهیم دست شما را بگیریم و پیش خودمان ببریم. چند شب یک بحث هایی کردیم. من اصلا آمده ام تو را پیش خودم ببرم. من از آسمان ... آهان داشتم داستان آقای آسید جمال را می گفتم. کسی حواسش نبود. آقای آسید علی آقا که پسر ایشان بود گفتند من خواب دیدم که اینها چهار نفر بودند که در آسمان هفتم بودند. من فقط دو نفرشان را یادم است. یکی آقای آشیخ محمد حسین غروی کمپانی، یکی آقای آسید جمال گلپایگانی. دو نفر دیگر را یادم نیست. ببینید تا آسمان هفتم رفته بود. حالا اگر رسیدیم آن فصل سوم را هم عرض کنیم. در آن فصل سوم شما به عرش می روی. از عرش بالاتر هم داریم؟ داریم. به آنجا هم می توانی بروی. با چه چیز می توانی بروی؟ با همین کارهایی که می کنی. آقا آنجا چند سال طول می کشد؟ اگر آدم به عرش رفت، چند سال طول می کشد؟ چند سال؟ خب بگویید. بینهایت. ما را کمک کنید. در آن هدفی که داریم دست شما را بگیریم ببریم. حالا باز به عمل شما بستگی دارد که چقدر همت می کنید. و ایشان چقدر می تواند دست شما را بگیرد و تا کجا ببرد. درهرصورت می خواهد ببرد پیش خودش. ممکن است صد قدم با ایشان همراه شوی. به مقدار همتت. یکی هزار قدم همراه شود. او دلش می خواهد ببرد پیش خودش. باز اگر یادتان باشد یک شب عرض کردیم که آن آقا گفته بود دست من به دو نفر نمی رسد. می توانست با ارواح ارتباط داشته باشد. گفته بود دستم به دو نفر نمی رسد. دست کسی اصلا به آن دو نفر نمی رسد. چرا؟ چون آن دو نفر همیشه خدمت امیرالمومنین اند. نه گاه و بیگاه. همیشه. خب. بعد فرمود فإنّه مَن لَقَی الله عَزّوجلّ بِالوَرَع کانَ لَهُ عِندَ الله عَزّوجلّ فَرَجاً زیرا اگر کسی خدا را با پرهیز از گناه ملاقات کند و این را در خانه خدا ببرد. داستان آن جوان را خدمت تان عرض کرده بودم. گفتند آقا از همه هنرهایی که داشتی کدام هنرت را بردی؟ گفت من از اول تکلیفم به نامحرم نگاه نکرده بودم. این را بردم. این. یک همچین هنرهایی را. هرکس که خدا را با یک همچین هنرهایی ملاقات کند، کانَ لَهُ عِندَ الله فَرَجاً. برای او نزد خدا فرج هست. هیچ جا گیر نمی کند. هیچ جا گیر نمی کند. آنجا هزارتا گیر است ها آقا. آنجا از لبه مرگ گیر هست. هی گیر هست. هیچ جا گیر نمی کند. کسی که به همراه خودش گناه نبرده است. عبارت آیه قرآن چه دارد؟ [در آیه 160 سوره انعام] می فرماید: مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ کسی که حسنه بیاورد. حسنه بیاورد یعنی چه؟ یعنی هیچ چیز دیگری نیاورد. فقط خوبی بیاورد. خب.

ارتباط با ما
[کد امنیتی جدید]
چندرسانه‌ای